آموزش کتاب 504 واژه - درس نوزدهم

زبان انگلیسی - آموزش جامع کتاب 504 واژه

درس نوزدهم


1- Harvest 2- Abundant 3- Uneasy 4- Calculate 5- Absorb 6- Estimate 7- Morsel 8- Quota 9- Threat 10- Ban 11- Panic 12- Appropriate

Harvest
gathering in of grain or other food crops
جمع آوري غلات يا ديگر محصولات غذايي

a. This year’s harvest was adequate to feed all our people.
b. The farmer decided to expand his fields so that he would get a bigger harvest.
c. If the harvest is poor, there is always the possibility of a famine.

a- محصول امسال به اندازه کافي بود تا همه مردم ما را سير کند
b- کشاورز تصميم گرفت مزرعه خود را گسترش دهد تا محصول بيشتري برداشت نمايد
c- اگر محصول کم باشد هميشه احتمال وجود قحطي است


Abundant
more than enough; very plentiful
بيش از حد کافي ، بسيار فراوان

a. It is urgent that the hospital have an abundant supply of blood.
b. An abundant harvest was predicted by the Secretary of Agriculture.
c. In recent years an abundant number of complaints have disturbed the telephone company.

a- ضروري است که بيمارستان ذخيره فراواني از خون داشته باشد
b- وزير کشاورزي محصول فراواني را پيش بيني نموده است
c- در سال هاي اخير، شکايات زيادي، شرکت تلفن (مخابرات) را مختل کرده است


Uneasy
restless; disturbed; anxious
بيقرار ، آشفته ، نگران

a. Mrs. Spinner was uneasy about letting her son play in the vicinity of the railroad tracks.
b. The treasurer was uneasy about the company’s budget
c. Arnold felt uneasy about the meeting even though he tried to act in a casual manner.

a- خانم "اسپينر" از اينکه به پسرش اجازه بازي در اطراف خطوط راه آهن را داده بود، دلواپس بود
b- خزانه دار در مورد بودجه شرکت، نگران بود
c- آرنولد در مورد جلسه احساس نگراني مي کرد، اگرچه سعي مي کرد که رفتارش عادي باشد


Calculate
find out by adding, subtracting, multiplying, or dividing; figure
پي بردن از طريق جمع ، تفريق ، ضرب و تقسيم کردن ، حساب کردن

a. The cook had to calculate the number of diners to see whether he could decrease his order for meat.
b. In order to see how expensive the car was, the buyer calculated the tax and other charges.
c. I used an abacus to calculate my average.

a- آشپز مجبور بود تعداد مشتري ها را بشمرد تا ببيند آيا مي تواند سفارش گوشت کمتري دهد
b- خريدار به منظور اين که بفهمد اتومبيل چقدر خرج بر ميداشت، ماليات و ساير هزينه ها را محاسبه نمود
c- براي حساب کردن معدلم از يک چرتکه استفاده کردم


Absorb
take in or suck up (liquids); interest greatly
جذب کردن يا مکيدن ( مايعات ) ، بسيار علاقه مند کردن

a. The sponge absorbed the beer which had leaked from the keg.
b. Our bodies must absorb those things which will nourish them.
c. I became absorbed in what the teacher was saying and did not hear the bell ring.

a- اسفنج، آبجويي را که از بشکه نشت کرده بود، به خود جذب کرد
b- بدن ما بايد آن چيزهايي را جذب کند که باعث پرورش آن مي شود
c- چنان غرق صحبت هاي معلم شدم که متوجه خوردن زنگ کلاس نشدم


Estimate
form a judgment or opinion about; guess
درباره چيزي اظهار نظر کردن ، حدس زدن

a. A.J. Foyt estimated that the auto race would commence at nine o’clock.
b. I try to avoid making estimates on things I know nothing about.
c. In your estimate, who will be victorious in this conflict?

a- اي.جي.فويت حدس زد که مسابقه اتومبيل راني ساعت 9 شروع خواهد شد
b- سعي مي کنم از قضاوت در مورد چيزهايي که نمي دانم بپرهيزم
c- بنا به برآورد شما، چه کسي در نبرد پيروز خواهد شد؟


Morsel
a small bite; mouthful; tiny amount
گاز کوچک ، به اندازه ي يک دهان ، مقدار بسيار کم

a. When Reynaldo went into the restaurant, he pledged to eat every morsel on his plate.
b. Suzanne was reluctant to try even a morsel of the lobster.
c. If you had a morsel of intelligence, you would be uneasy, too.

a- وقتي "رينالدو" وارد رستوران شد، قول داد که هر لقمه (غذا) در بشقابش بخورد
b- سوزان اکراه داشت که حتي يک لقمه از غذاي خرچنگ را بخورد
c- اگر يک ذرّه عقل داسته باشي تو هم نگران خواهي شد


Quota
share of a total due from or to a particular state, district, person, etc.
سهمي از يک کل براي يک ايالت ، بخش ، شخص و غيره ، حصه

a. The company revealed a quota of jobs reserved for college students.
b. There was a quota placed on the number of people who could migrate here from China.
c. Lieutenant Dugan doubted that a quota had been placed on the number of parking tickets each police officer was supposed to give out.

a- شرکت سهميه کاري رزرو شده براي دانشجويان کالج را اعلام نمود
b- سهميه اي براي تعداد افرادي که مي توانستند از چين به اينجا مهاجرت کنند، مقرر شده بود
c- ستوان "دوگان" شک داشت که آيا سهميه اي براي تعداد برگ هاي جريمه اي که يک افسر پليس قرار است صادر کند، مقرر شده باشد


Threat
sign or cause of possible evil or harm
نشانه يا علت آسيب يا شرارت ممکن ، تهديد

a. There is always the horrid threat that my job will be abolished.
b. It is absurd to think that a tiny bug could be a threat to a person.
c. You can be arrested for making a threat against someone’s life.

a- هميشه اين تهديد ترسناک وجود دارد که کارم را از دست خواهم داد
b- مضحک است که فکر کنيم يک حشره کوچک، مي تواند تهديدي براي انسان باشد
c- شما اگر کسي را تهديد جاني کنيد ممکن است دستگير شويد


Ban
prohibit; forbid
ممنوع کردن ، قدغن کردن

a. The group unanimously voted to ban all people who were under six feet.
b. Health officials are trying to expand their field in order to ban cigarette advertising from newspapers and magazines.
c. I want to ban all outsiders from our discussion on security.

a- گروه به اتفاق آراء رأي دادند از ورود افرادي که کمتر از شش فوت قد دارند، جلوگيري کنند
b- مسئولين بهداشت دارند سعي مي کنند که کارشان را به حدّي توسعه دهند تا جلوي تبليغات سيگار را در روزنامه ها و مجلات بگيرند
c- قصد دارم در بحث درباره امنيت، حضور خارجيان را ممنوع کنم


Panic
unreasoning fear; fear spreading through a group of people so that they lose control of themselves
ترس بي دليل ، ترسي که در بين گروهي از افرا دفراگير مي شود بگونه اي که کنترل خود را از دست مي دهند

a. The leader of the lost group appealed to them not to panic.
b. When the danger was exaggerated, a few people started to panic.
c. The source of panic in the crowd was a man with a gun.

a- رهبر گروه بازنده، از آنان خواست که وحشت نکنند
b- وقتي که در مورد خطر اغراق شد، تعدادي از مردم به وحشت افتادند
c- منشأ ترس در ميان جمعيت، يک مرد مسلّح بود


Appropriate
fit; set apart for some special use
مناسب ، کنار گذاشتن براي کاربرد خاصي

a. At an appropriate time, the chief promised to reveal his plan.
b. The lawn was an appropriate setting for Eileen’s wedding.
c. After some appropriate prayers, the dinner was served.

a- رييس قول داد که در يک وقت مناسب طرحش را نشان دهد
b- زمين چمن، محيط مناسبي براي جشن عروسي "آيلين" بود
c- بعد از دعاهاي مقتضي شام سرو شد


رمز فایل: novinmad.ir

برچسب ها : HarvestAbundantUneasyCalculateAbsorbEstimateMorselQuotaThreatBanPanicAppropriateآموزش کتاب 504 واژه

کلیه حقوق این سایت برای نوین مدرسه محفوظ می باشد.
novinmad.ir